دانلود رمان زیباترین اجبار

دانلود رمان زیباترین اجبار

دانلود رمان زیباترین اجبار، دانلود رمان زیباترین اجبار pdf، دانلود رمان زیباترین اجبار از MELika_n_p، دانلود رمان زیباترین اجبار با فرمت جاوا، دانلود رمان زیباترین اجبار برای اندروید، دانلود رمان زیباترین اجبار برای جاوا، دانلود رمان زیباترین اجبار برای موبایل

دانلود رمان زیباترین اجبار

دانلود رمان زیباترین اجبار

نویسنده : MELika_n_p

تعداد صفحات : ۳۲۲

ژانر :  طنز. کل کلی. عاشقانه

خلاصه رمان :

فرهنگ لغت من همیشه فقط در یک چیز خلاصه میشد ،شیطنت

ولی از وقتی کلمه ای بیگانه وارد فرهنگ لغتم شد زندگیم به کل تغییر کرد

عشق،کلمه ای که همیشه ازش فرار میکردم ولی مگه میشه تا ابد ازش فرار کرد و وقتی به این کلمه وابسته شدم کسی که اشکاش نفسم رو میبرید فقط یه چیز بهم گفت <ازت متنفرم>

ولی نمیتونستم فراموشش کنم پس به خودم قول دادم به هر قیمتی شده به دستش بیارم

بخشی از رمان :

زودی رفتم لباسام رو با لباس بیرونی عوض کردم و جلوی اینه ایستادم و مشغول مرتب کردن شال قهوه ایم بودم که خیلی به موهای قهوه ایم میومد

راستش من پایین موهامو رنگ کردم به نظرم خیلی خوجل شده زرد و قهوه ای به هم میان تازه با چشمای عسلیم هم سته

خب زودی گوشیم رو گذاشتم تو کیف مشکیم و رفتم بیرون

باربد- کجا با این عجله جقل جونم

-الان موندم ماچت کنم یا همچین بزنمت زمین رو ماچ کنی

-مگه جرات داری بزنی

-داداشی دارم میرم همون کافه ای که همیشه با تیبا میرم

-باشه برو به سلامت

راستی قبول شدنت هم مبارک

دانلود رمان جدید اجبار شیرین

-مثل آدم بگو خدافظ بای چیه

-چشم خدانگهدار خانواده گرامم

-خداحافظ

باربد داداشمه که ۲ سال ازم بزرگتره

خب از حیاط خوش رنگ و پر گلمون رد شدم و به در خونه رسیدم وقتی پامو از در گذاشتم بیرون آروم و با وقار مثل یه خانم

 

 

دانلود رمان بادیگارد اجباری

دانلود رمان بادیگارد اجباری

دانلود رمان بادیگارد اجباری، دانلود رمان بادیگارد اجباری pdf، دانلود رمان بادیگارد اجباری از فائزه بهشتی راد، دانلود رمان بادیگارد اجباری با فرمت جاوا، دانلود رمان بادیگارد اجباری برای اندروید، دانلود رمان بادیگارد اجباری برای جاوا، دانلود رمان بادیگارد اجباری برای موبایل

دانلود رمان بادیگارد اجباری

دانلود رمان بادیگارد اجباری

نویسنده :  فائزه بهشتی راد

تعداد صفحات : ۳۲۴

ژانر : پلیسی , عاشقانه , کلکلی

خلاصه رمان :

رمان من درمورد یه آقای پلیس مغرور و یه خانم نویسنده شیطونه

که این آقای پلیس ما بنا به دلایلی مجبور میشه بادیگارد این خانم نویسنده بشه

و این خانم نویسنده ناخواسته این آقای پلیسو مجبور به کارایی میکنه که واسه آقای پلیس تصورشم وحشتناکه…

بخشی از رمان:

اه لعنتی دلم نمی خواد این ماموریت و برم، آخه خیر سرررم سرگردم حالا برم بشم محافظ شخصی یه جوجه نویسنده چون کاراش خیلی خوبه و شهرت
جهانی پیدا کرده اه نمیخوام!
صدای در بلند شد!
– بفرمایید!
سروان رضوی اومد تو اتاق و احترام گذاشت!
با سر بهش اشاره کردم که چکار داری؟
سروان رضوی – جناب سرگرد جناب سرهنگ تو اتاق شون منتظرتون هستن!
عصبی نگاش کردم که ترسید و دستپاچه گفت:
– اجازه ی مرخصی میدید قربان؟

حرصی گفتم:
– مرخصی!
رضرروی احترام گذاشررت و رفت منم از اتاق اومدم بیرون و رفتم اتاق جناب سرهنگ و در زدم!
سرهنگ سمیعی – بیاتو!
درو باز کردم و رفتم تو اتاق و احترام نظامی گذاشتم.

سرهنگ سمیعی – رستاخیز چرا اینجوری اومدی؟ مگه قرار نبود امروز واسه محافظت از خانم بزرگمهر بری؟
– جناب سرهنگ تو سه تا ویلا اون همه بازیگر خواننده هست واسه همه شون ده تا محافظ گذاشتید اونوقت این جوجه نویسنده باید محافظ شخصی داشته باشه! آخه چرا؟
سرهنگ سمیعی اخم وحشتناکی کرد و عصبی گفت:
سرهنگ سمیعی – یعنی تو نمیدونی چرا باید ازش محافظت کنی؟ چون اون بیشتر از بقیه در خطره چون هم معروف تره هم محبوب تر، زود برو خونه و وسایل تو جمع کن و بیا ، یا ماه تا برنامه مونده به اندازه ی یا ماه لباس بردار!